تبليغاتX
رویای پرواز
عشق پرنده ای آزاد و رهاست
 

روشنی    من    گل    آب

پشت لبخندی پنهان هر چیز

روزنی دارد دیوار زمان

که از آن چهره ی من پیداست

چیزهایی هست که نمی دانم

می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد

می رم بالا تا اوج

من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت

من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه   از پل   از رود   از موج

پرم از سایه ی برگی در آب

(سهراب)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:3  توسط جهانگرد  | 

 

خدا

 

خدا هیچ شکل،هیچ نام و هیچ تعریفی ندارد.خدا شکل ناپذیر،توضیح ناپذیر و توصیف ناپذیر است.از این رو هر چه که در مورد خدا گفته شده دروغین است.همان لحظه که این حرفها بر زبان رانده شوند دروغین می شوند.تو فقط زمانی می توانی در مورد خدا صادق باشی که ساکت باشی .تا یک کلمه بر زبان آوری از راه حقیقت خارج می شوی. در مورد خدا هیچ کلمه ای نمی توان گفت اما می توان او را تجربه کرد. هیچ سند و مدرک و هیچ یقین منطقی از خدا وجود ندارد. اما چیزی وجودی و هستی گرایانه از او هست.رهروی شیوه ی جدیدی از نگریستن به هستی است.رهروی یعنی نگریستن بر هستی بدان گونه که آرام آرام خدا از همه جا ظهور کند.اگر چه خدا هیچ شکلی ندارد، خود را در تمام اشکال ممکن می نمایاند. تو او را در تمام شکل ها احساس خواهی کرد.به یک معنا، یک موج دریا، دریاست.به معنایی دیگر هر موجی از دریا دریاست. به یک معنا هیچ شکلی خدا نیست، به معنایی دیگر هر شکلی خداست. ذهن نمی تواند از آن سردر بیاورد، زیرا ذهن می تواند از اشکال درکی حاصل کند.برای شناخت بی شکل باید از ذهن فراتر روی. باید هر روز دست کم برای چند لحظه ذهنت را کنار بگذاری تا بتوانی خدا را در بر بگیری. این چند لحظه، لحظاتی واقعی هستند. تنها لحظاتی که تو به راستی زندگی کرده ای. تمام دیگرلحظات هرز می روند و اندوخته نمی شوند. فقط لحظاتی که با خدا به سر برده ای و در حضور خدا بوده ای پذیرفته می شوند.  

 

باگوان شری راجنیش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 0:43  توسط جهانگرد  | 

                                                                  

 بیگانه در زمین

ما در این زمین بیگانه ایم. خانه ی واقعی ما در ساحل دیگراست. ما اینجاییم تا رشد یابیم. تجربه کنیم و پخته شویم تا بلکه بتوانیم در ساحل دیگر پذیرفته شویم. ما چون کودکانی که به مدرسه فرستاده می شوند وارد این دنیا شده ایم. اینجا مدرسه ی ماست. خانه ی ما نیست. هر قدرمیتوانی بیشتر بیاموز و بیشتر تجربه کن. بگذاز زندگی ات چند بعدی شود. اما یک چیز را به خاطر داشته باش: اینجا خانه ی تو نیست. پس به آن وابسته نشو. آن را ملک خود ندان. خیمه ات را در آن برپا مکن وگرنه چه کسی عازم ساحل دیگر خواهد شد؟ عصر که می رسد بچه ها از مدرسه به خانه باز می گردند. آنان تمام روز را در مدرسه می گذرانند و عصر باز می گردند. مدرسه لازم است. بدون مدرسه امکان رشد نیست. ما با وجود تمام درد و رنج های مدرسه تمام حماقت ها و خردمندی های آن.تمام خوشی ها و ناخوشی های آن.آرام آرام تعادل و تمرکز را می آموزیم.با پشت سر گذاشتن تمام غم ها و شادی ها چیزی در درون ما رشد می یابد و به کمال می رسد.آنگاه که آگاهی پیدا کنیم. قایقی از ساحل دیگر می رسد تا ما را به خانه باز گرداند.اما زمانی که آمادگی پیدا کرده باشیم وگرنه بارها و بارها به مدرسه فرستاده می شویم تا درس را فرا بگیریم.

                                                                  باگوان شری راجنیش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:43  توسط جهانگرد  | 

 

به باد زیبا ترین روز زندگی ام

 

 

رویای ضیافت عشق

 

 

تن خسته آمدم از سفر امروز, زرد رو دیدمت و دل خسته

ناگاه هردو مهمان شدیم در ضیافت ده پس قلعه

گفتم همچون ره زندگیست این فراز,  پر ز سختی و موانع وخستگی

که در فرود همه هستند و در فراز همه نیستند

گفتی باکی نیست و دست در دستم نهادی برای صعود

آنگاه که عشقمان در در فضا موج می زد ,عاشقان را مجذوب کردیم

برق عشقی در چشم ما بود و هر آنکه از ما می گذشت

در نگاه و لبخند آن مردان فرنگی که با سلامشان کلام عشق را هدیه کرند

یا آن کودکی که بوی اسب را حس می کرد

کوهنورد مهربانی که عکس یادگاری از ما گرفت

پیرزن فا ل فروش با محبتی , که دستان تو را می بوسید

و آن جوان ساز به پشت عارف , که پای برهنه سنگها را در می نوردید

و در کنار آن رودخانه ی پر ز صفا هم کیش ما شد و از معرفت گفت

و گفت که مراقبم باشی

امروز همه سرشار از عشق بودند

آن پسرک قهوه چی

آبشارکنارمان که می نواخت و پرنده ای که می خواند

و آن قاطری که دمش را به تو می کوباند و تو می ترسیدی

آسمان, کوه, درختان, پرنده ها, فضا, و آبشاری که در کنارش نشستیم

همه عشق بودند , همه خدا بودند

وآنگاه  که تو با آنها یکی شدی از چشمانت باران عشق می بارید و من

با لبخندی از شادی عشق ,  اشک از گونه هایت پاک می کردم

بر تخته سنگی میان رودخانه نشستیم و پای برهنه در آب مراقبه کردیم

آب به هم پاشیدیم و شادی کردیم, همچون کودکان

من و تو نخست باری نبوده که با هم بودن را تجربه می کردیم

وعشق همچون هاله ای از نور ما را در میان می گرفت

سرشاریم از عشق امروز ,  سرشار از شادی

به برکت حضور عشق  ,  به برکت حضور هم

همچون عمرهایی که با هم بوده ایم

با تو شاد و عاشقم ,  بی توهم عاشق و شاد خواهم ماند

گویی که عشقی جاودانه در وجودم داری

برکت باشد ضیافت عاشقیمان

 

تقدیم به تو دوستم  ,که تنها دوستت دارم و دیگر هیچ

به یادبود امروز , شنبه بست وششم خرداد ماه هشتاد و شش

و امید به تکرار امروز و امروزها

 .........................................................................................

 

گفته بودم که ره زندگی  پر ز سختی و موانع و خستگی ست

که در فرود همه هستند و در فراز همه نیستند

اما در غربت دستان خالیم در اولین فراز

چگونه باور میکردم که تو "همه" نیستی ؟!!!

به برکت حضور عشق  

 با تو عاشق بودم.بی تو هم عاشق می مانم

گویی که عشقی جاودانه در وجودم داری

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:50  توسط جهانگرد  | 

 

آهای تو که به خوابی      عمیق و سرد رفتی

تو قلبها سبز موندی       اگر چه زرد رفتی

کنار خاطراتم                با تو همیشه خنده ست

طرحی که از تو دارم       شبیه یک پرنده ست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 22:31  توسط جهانگرد 

 

بخشش، شادمانی، عشق

 

خورشید طلوع کرده،صبحی دگر آمده وشب رفته است

اینها همگی انگیزه هایی برای رقص و آواز پرنده هستند

پرنده از برای کسی ویا بدست آوردن چیزی آواز نمی خواند

پرنده فقط از روی شور و نشاط آواز می خواند

راه درست زندگی همین است،هر لحظه خوش و خرم بودن

و بخشیدن آن به هر چه که سرراهت قرار می گیرد

به یک درخت،به یک حیوان،به یک صخره،به یک انسان

اگر از خود بخشیدن راه زندگی تو شود

اگر آواز خواندن زندگی تو شود

یک رهرو میشوی

رهروی ترک دنیا نیست،خوش و شادمان زیستن است

اندکی آواز بخوان

عشق را در خودت نگاه مدار

آنرا با تمام وجود به هستی ببخش

باگوان شری راجنیش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:17  توسط جهانگرد  | 

 

MY IMMORTAL

fly

fly beyond imaging

the softest cloud the uhitest dove

upon the wind of heavens love

past the planets and the stars

escape the sorrow and the pain

and fly again

a bove the universe youll climp

on beyond the hands of time

fly   fly precious one

your endless journey has begun

take your gentle happiness

fly   fly do not fear

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:32  توسط جهانگرد  | 

 

نمی دانم چرا...!!!

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني

تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي كه در تنهاييم روييد

با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني ست رؤيايي

ومن تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت

رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشم هايم را

به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد

وا كردم

نميدانم چرا رفتي

؟

نميدانم چرا

؟

شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نميدانم كجا، تا كي، براي چه، ولي رفتي

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد

من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد

كس فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه ميدانم

تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام

برگرد

!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها

بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي مابين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد ست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نميدانم چرا

؟

شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت

دعا كردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:31  توسط جهانگرد 

با هستی یکی شو

این منم

از پس آن رویای شیرین

در شهوت پروازم

بال گشودم . . .

هستی مرا به جهانگردی خواند

به اینجا رسیدم در پی راه

سرزمینی که عشق را دوباره در من جاری ساخت

و من باز می نویسم

چون حس می کنم دوباره عاشقم

. . .

باز خواهم گشت

باز خواهم گشت از سفر

و خواهم گفت از عشقبازیم با هستی

از همکلامی با آسمان

همنشینی با کوه

همخوابی با ساحل

از موسیقی ناب موجها و رقصشان در نور

از خورشید،که هر روز مرا مهمان طلوع و غروبش می کرد

از ابرهای بی توصیف

از سنگ های مقدس

از روزها و شب ها

از بزرگ شدن

از سختی و استقامت

از تنهایی و تنها نبودن

از آتش عشق و رهایی

از گذشت

از امید

از باران وخیس شدن، شسته شدن

از بی کران دریا و وسعت پهن آسمان

از پرندگان مهاجر

و از راز نهفته در خط افق ،خواهم گفت

. . .

باد می نوازدم بر این فراز

عشق را به آن می سپارم

که با هستی یکی شوم

پرواز کنم

و حس کنم آن حس لطیف سبکبالی را

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:25  توسط جهانگرد  | 

 

بنام سوگماد

عبادت حقیقی گوش سپردن به خداست

و گوش سپردن به خدا

شیو ه ای فراموش شده از نیایش است

                                                      هارولد کلمپ         

سکوت را لازمه گوش سپردن می دانم و گوش سپردن را لازم

همسفرانم  از اینکه با عشق خود یاری بخش بنده حقیر بوده اید سپسگزارم

شاد باشید و سرشار ازعشق و برکت الهی

                                                                    جهانگرد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:45  توسط جهانگرد  |